سامیارسامیار، تا این لحظه: 15 سال و 16 روز سن داره

پسر خودم

ابراز وجود

پسر گلم الان يه چند روزيه تكونات خيلي زياد شده مي دوني انگار تو دلم هي حباب مي‌تركه تو اون تو داري چكار مي كني شيطونكم كاش مي تونستم ببينمت ياد شعر سهراب افتادم من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود   واقعا كاش دل ما مامانا شيشه اي بود تا مي تونستيم شما ني ني هاي خوشگلمونو ببينيم آخه مامان جون نمي دوني چقدر سخته كسيو كه با تمام وجود دوستش داري، پاره تنتو، عزيز دلتو كه از هر كسي هم بهت نزديكتره نتوني ببيني ديروز يه جا خوندم بچه هايي كه از همون اول تكوناشون زياده باهوشن منم خيالم راحت شد پسر باهوشم باباييت ميگه به خودم رفته ولي من گفتم نخير به خودم رفته ولي از انصاف نگذريم ب...
4 خرداد 1390

من و بابا

مي خوام يكم از خودم و بابايي برات بگم ما تو دانشگاه باهم آشنا شديم سال 84 باهم ازدواج كرديم مي دوني ازدواجمون از اون ازدواجاي عشقي نبود البته بابايي به من ابراز علاقه مي كرد ولي خوب هر دومون بيشتر منطقي تصميم گرفتيم بابايي خيلي پسر خوبي بود و به جرات مي تونم بگم يكي از بهترين پسراي دانشگاه بود و همين واسه من و مامان بزرگ و بابا بزرگت مهم بود خوب حالا يك سري اختلافات فرهنگي بود كه به مرور زمان خيلي كمرنگ شدن آخه مي دوني بابايي اصالتا كرمانيه ولي مشهد بزرگ شده و من مشهدي البته پدربزرگم يزدي بوده و مادر بزرگم شيرازي ولي الان چند نسله تو مشهديم و خودمو مشهدي مي دونم ولي بابايي كرمان دنيا اومده و مشهد بزرگ شده بزرگ تر كه بشي حتما لهجه كرماني...
4 خرداد 1390

مهربان مادر من

ای من از مهر تو در جامه‌ی گرم ای من از لطف تو در بستر ناز هرگز از خویش مرا دور مساز. ای مرا مظهر ایمان و غرور ای نگاه تو ر از گرمی و نور ای صدای تو مرا روح نواز                               هرگز از خویش مرا دور مساز. نازنین مادر من من به گلزار وجود چون گلی تشنه‌ی باران محبت هستم هرگز ای ابر پر از رحمت و عشق نوگل تشنه‌ی خود را مبَر از خاطر پاک ای درِ گلشنِ فلبِ من بر روی تو باز              ...
4 خرداد 1390

انتخاب اسم

  فكر مي‌كنم يكي از سخت كارا واسه مامان و باباهايي كه ني‌ني تو راه دارن انتخاب اسم باشه. پسرم يكي از خاله‌هاي مهربونت يك كتاب اسم بهم داده كه توش تمام اسمهاي خوشگل هست ولي واقعا من نمي‌دونم چه اسمي برازنده تو پسر نازمه. كاش خودت مي‌تونستي به من بگي چه اسمي دوست داري. باباييت خيلي روي اسم تو حساسه و هر اسمي كه من ميگم يه ايرادي ازش مي‌گيره و قبول نمي‌كنه اول اينكه گفته اسم عربي ممنوع ولي مي‌دوني اون موقع كه تو بيمارستان ني‌ني قبليمو از دست دادم يه اميرعلي بدنيا اومد همون موقع از ته دلم از خداي مهربون خواستم تا به منم يه اميرعلي بده و حالا به آرزوم رسيدم و توهم امير علي...
2 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسر خودم می باشد