سامیارسامیار، تا این لحظه: 15 سال و 16 روز سن داره

پسر خودم

تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککک

  امروز یکساله شدی هنوز باورم نمیشه که یکساله خداوند مهربون یه فرشته کوچولو بهم هدیه داده عزیز دلم تولدت مبارککککککککککککک امیدوارم صد ساله شی مامان جون خیلی دوستت دارم خیلیییییییییییییییی دیشب یه جشن تولد کوچولو برات گرفتیم خیلی خوشحال بودی دلم میخواد همیشه خوشحال باشی همیشههههههههههه شاد باش مامان جون   هدیه من و بابا به تو   اینم کادوی مامانی و بابایی که خیلی دوستش داری دستشون درد نکنه     ...
16 مهر 1391

یک سال پیش

شب شونزدهم مهرماه با بابایی رفتیم یه کیک خریدیم و یه شمع صفر و رفتیم خونه مامانی بعد هم رفتیم مثلا شام سبک بخوریم کباب برگ نوش جان کردیم بعد هم رفتیم یه چرخی دور حرم زدیم و زیارت کردیم بعد هم رفتیم بیمارستان تا واسه فردا صبح اماده شیم دو ساعتی میشد تکونات کم شده بود و من دوباره استرس گرفته بودم به کادر بیمارستان گفتم بهم گفتن بیا نوار قلب بگیریم تا با خیال راحت بفرستیمت خونه نوار قلبو گرفتم و همه چی خوب بود کادر بیمارستان به دکترم زنگ زدن که ببینن اومده از امریکا یا نه و از همینجا استرسای من زیاد شد دکترم گوشی رو جواب نداد دختر داداشش دانشجوم بود بهش زنگ زدم گفت نه عمو هنوز نیومده و تا اخر مهر نمیاد دیگه داشت...
16 مهر 1391

شروع به کار مامان

سامیار عزیزم تمام تلاشمو کردم تا بتونم هرچه بیشتر پیشت بمونم  بعد از تموم شدن 6 ماه مرخصی زایمان دوباره 6 ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم تا بیشتر ازت مراقبت کنم عزیز دلم ولی الان دو هفته ای میشه که مرخصیم تموم شده و من به اجبار و بر خلاف میلم صبحها تنهات میذارم  گل پسرم خیلی دلم برات تنگ میشه کاش میتونستم بازم پیشت بمونم  صبحا اکثرا خوابی و من همونطور تو خواب بغلت میکنم و با بابا میبریمت خونه مامانی  اینقدر تو این مدت به مامانی و خاله ها عادت کردی که بعضی وقتا  احساس میکنم فکر میکنی خونوادت اونا هستن ولی خوشحالم از اینکه خوشحالی و جایی هستی که از هیچ لحاظ هیچ نگرانی ندارم از وقتی میری خون...
21 شهريور 1391

دلتنگیام

سامیار عزیزم  الان بیشتر از 8 ماه از اومدنت میگذره از وقتی که پا تو زندگیم گذاشتی و معنای دیگه ای بهش دادی این روزا دارم اوج لذتو از بودنت تجربه میکنم اما باید اعتراف کنم واقعا نگهداری و مسئولیت یه فرشته کوچولو سخته هنوز مرخصی ام و کمتر از دوماه دیگه کارم رو دوباره شروع میکنم الان دیگه تمام کارها و دلبستگیها و تفریحاتو کنار گذاشتم تا بتونم  به عزیز دلم بیشتر برسم نه اینکه مامان جون از این اوضاع ناراضی باشم نه اصلا روزی هزار دفعه خداروشکر میکنم که تو رو به من داده و از بودنت لذت میبرم اما مدتهاست که دیگه من نیستم مال خودم نیستم و تمام وجودم خلاصه شده به تو گاهی وقتا دلم تنگ میشه  واسه مسافرتایی که من و بابا...
25 خرداد 1391

اولین دندون

سامیارم دیروز یکی از قشنگ ترین روزای زندگیم بود داشتم بهت غذا میدادم که دستم یهو خورد به یه دونه ریز کوچولوی سفید تیز  وای نمیدونی مامان جون چقدر ذوق کردم یه چند دقیقه ای فقط خندیدم و تو بیخبر از اینکه چه اتفاقی افتاده با تعجب به من نگاه میکردی    پسر عزیزتر از جانم این یعنی تو داری بزرگ میشی   شنیده بودم که بچه ها واسه دندون درآوردن خیلی اذیت میشن ولی تو خداروشکر اذیت نشدی مامان جون یاهم اینقدر پسر ماهی هستی که تونستی این مرحله رو تحمل کنی فقط یه چند روزی بود که هرچی میدادم دستت با حرص میکردی تو دهنت الهی بمیرم من نمیدونستم لثه های کوچولوت میخارن مامان جون خیلی پسر آروم و مهربونی هستی و هیچ...
29 ارديبهشت 1391

اولین نوروز

تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه و سال 91 از راه میرسه وای خدای من یعنی اینقدر زود گذشت پارسال همین موقع پسرم تو دلم بود و همش باخودم میگفتم یعنی سال دیگه من یه نینی 6 ماهه دارم ؟ باورکردن و تصورش برام سخت بود ولی یه ارزو و رویای شیرین بود که به حقیقت پیوست بالاخره گذشت و سال نود دیگه داره اخرین ساعتاشو میگذرونه امسال برام قشنگترین سال زندگیم بود امسال من مادر شدم و یه موهبت الهی به خونم اومد یه موجود شیرین و دوست داشتنی که حالا شده همه زندگیم نمی تونم واقعا لذت مادربودنو در این جملات بنویسم همش باخودم میگم یعنی من تاحالا بدون سامیار چه جوری زندگی میکردم اصلا زندگی برام معنا هم داشت؟ پسر عزیزتر از جانم تو الان پنج ماه و...
1 فروردين 1391

هنوز باورم نمیشه

اومدی مامان اومدی و سه ماه هم از اومدنت گذشت اونقدر این سه ماهو تو بهت و ناباوری گذروندم که حتی نتوسنتم بیام اینجارو بروز کنم عزیز دلم سه ماه با تمام سختی هاش گذشت و تو الان خیلی بزرگتر از روز اولت شدی چقدر روزای اول سخت بود نمی دوستم باید چکار کنم بهت زده بودم و نگران 40 روز خونه مامانی موندم تا تو یکم بزرگتر شدی و من با ترس و لرز اومدم خونه خودمون نمی دونستم چطور می تونم ازت مراقبت کنم اما کم کم اعتماد بنفسم بیشتر و بیشتر شد و دیدم می تونم مادر باشم هنوز باورم نمیشه من مامانتم هنوز باورم نمیشه تو همونی هستی که تو دلم بودی بیشتر شبیه بابات شدی اما یه شباهتایی هم به من میدی یعنی معلوم میشه که تو پسرمی پسر خوبی هستی ما...
22 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسر خودم می باشد