سامیارسامیار، تا این لحظه: 15 سال و 17 روز سن داره

پسر خودم

من و بابا

1390/3/4 11:54
نویسنده : فهيمه
318 بازدید
اشتراک گذاری

مي خوام يكم از خودم و بابايي برات بگم ما تو دانشگاه باهم آشنا شديم سال 84 باهم ازدواج كرديم مي دوني ازدواجمون از اون ازدواجاي عشقي نبود البته بابايي به من ابراز علاقه مي كرد ولي خوب هر دومون بيشتر منطقي تصميم گرفتيم بابايي خيلي پسر خوبي بود و به جرات مي تونم بگم يكي از بهترين پسراي دانشگاه بود و همين واسه من و مامان بزرگ و بابا بزرگت مهم بود خوب حالا يك سري اختلافات فرهنگي بود كه به مرور زمان خيلي كمرنگ شدن آخه مي دوني بابايي اصالتا كرمانيه ولي مشهد بزرگ شده و من مشهدي البته پدربزرگم يزدي بوده و مادر بزرگم شيرازي ولي الان چند نسله تو مشهديم و خودمو مشهدي مي دونم ولي بابايي كرمان دنيا اومده و مشهد بزرگ شده بزرگ تر كه بشي حتما لهجه كرماني ياد مي گيري چون بابايي به لهجش خيلي ارادت داره و مي خواد حتما تو هم ياد بگيري

بعد از ازدواج هر روز عشقمون به هم بيشتر مي شد طوريكه ديگه نمي تونستيم حتي يه روز همديگرو نبينيم ماهم مثل همه مامان و باباها اختلاف نظرهايي داشتيم وقتي با بابات قهر مي كردم نمي ذاشت قهرمون بيشتر از يك ساعت طول بكشه و مي خواست زود باهم آشتي كنيم . خدا رو شكر زندگيمونو خيلي خوب شروع كرديم تونستيم يه آپارتمان كوچولو بخريم بعد از يه مدتي هم ماشين خرديم و هر روز اوضاع ماليمون بهتر مي شد من مي خواستم زود تو بياي تو زندگيمون ولي بابايي مي گفت هنوز زوده بذار يكم اوضاع سروسامون بگيره اين شد كه الان بيشتر از 5 سال از ازدوامون مي گذره و تو تازه تو راهي

باباييت خيلي مهربونه مي دوني خيلي دلم مي خواد تو مثل اون بشي آخه بابايي مامانشو يعني مامان بزرگ تو رو خيلي خيلي دوست داره و با اين همه گرفتاري هنوز كه هنوز سر قراري كه با خودش گذاشته هست و هر روز ميره به مامانش سر مي زنه مي خوام تو اينارو يادبگيري و مثل بابايي وقتي بزرگ شدي و انشاا... دوماد شدي منو يادت نره  هميشه پيش مامانت بياي

الان يه چند وقتيه بابايي خيلي سرش شلوغ شده مي دوني با اومدن تو كار بابايي هم عوض شد و يه كار خيلي بهتر پيدا كرد همه ميگن از پاقدم تو بوده ولي بابايي وقت كمتري داره كه واسه من و تو بذاره واسه همين من يكم تنها شدم مي دوني با خودم مي گم تو بياي ديگه اينقدر احساس تنهايي نمي كنم ولي دوست دارم بابايي هم پيشم باشه و هر سه تامون باهم باشيم . ميگن باباها خيلي ديرتر از مامانا احساس  پدريشون شكل مي گيره الان بابايي خيلي كمتر از من به تو فكر مي كنه چون هنوز نمي تونه درك كنه بهش حق مي دم چون تو تو دل مني نه اون و اون اصلا نمي تونه تو رو حس كنه ولي مطمئنم كه وقتي بياي اينقدر بهت توجه كنه كه حتي من حسوديم بشه آخه مي دوني باباييت خيلي خيلي مهربونه و شايد بگم مهربون ترين مرديه كه تا حالا ديدم پس خيالت راحت راحت پسر گلم من و بابات عاشقانه دوست داريم و تمام سعيمونو مي كنيم تا خوشبخت باشي

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسر خودم می باشد