دلتنگیام
سامیار عزیزم
الان بیشتر از 8 ماه از اومدنت میگذره از وقتی که پا تو زندگیم گذاشتی و معنای دیگه ای بهش دادی این روزا دارم اوج لذتو از بودنت تجربه میکنم اما باید اعتراف کنم واقعا نگهداری و مسئولیت یه فرشته کوچولو سخته
هنوز مرخصی ام و کمتر از دوماه دیگه کارم رو دوباره شروع میکنم الان دیگه تمام کارها و دلبستگیها و تفریحاتو کنار گذاشتم تا بتونم به عزیز دلم بیشتر برسم
نه اینکه مامان جون از این اوضاع ناراضی باشم نه اصلا روزی هزار دفعه خداروشکر میکنم که تو رو به من داده و از بودنت لذت میبرم اما مدتهاست که دیگه من نیستم مال خودم نیستم و تمام وجودم خلاصه شده به تو
گاهی وقتا دلم تنگ میشه
واسه مسافرتایی که من و بابا دوتایی باهم میرفتیم و دور ایرانو میگشتیم و چقدرم بهمون خوش میگذشت
واسه کلاس درس و دانشگاه و وایستادن کنار تخته سیاه دانشگاه و درس دادن و لذت بردن از اینکه 40 نفر ادم دارن به حرفای تو گوش میدن و استاد استاد میکنن
واسه بیدار شدنای ساعت 7 و خوابالو به اداره رفتن
واسه آخر ماه منتظر حقوق شدن
واسه دوسه ساعت خواب بعد ظهر بدون هیج وقفه ای بینش
واسه کلاس رقص رفتن
واسه استخر
واسه خیابون گردی با دوستام یا بابایی
واسه رژیم لاغری
واسه هیکلم قبل از زایمان
خلاصه دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده
اما
الان چیزی دارم که به همه اونا می ارزه و خدارو صدها هزار بار شاکرم
عزیز دلم
اینا رو نوشتم که بدونی چقدر عاشقتم و از همه دلبستگی هام فقط و فقط بخاطر تو گذشتم
عزیزم این وظیفه مادریه که هر مادری انجام میده ولی خیلی از مامانا هیچ حرفی نمیزنن و وقتی جیگرگوششون بزرگ میشه این روزا رو توی سینشون دفن میکنن و عزیز دلشون هیچ وقت نمیفهمه چطوری بزرگ شده
اما من نوشتم تا بخونی و بدونی چقدر عاشقتم


دلتنگیام
