سامیارسامیار، تا این لحظه: 15 سال و 16 روز سن داره

پسر خودم

یک سال پیش

1391/7/16 12:02
نویسنده : فهيمه
1,233 بازدید
اشتراک گذاری

شب شونزدهم مهرماه با بابایی رفتیم یه کیک خریدیم و یه شمع صفر و رفتیم خونه مامانی

بعد هم رفتیم مثلا شام سبک بخوریم کباب برگ نوش جان کردیم

بعد هم رفتیم یه چرخی دور حرم زدیم و زیارت کردیم

بعد هم رفتیم بیمارستان تا واسه فردا صبح اماده شیم دو ساعتی میشد تکونات کم شده بود و من دوباره استرس گرفته بودم به کادر بیمارستان گفتم بهم گفتن بیا نوار قلب بگیریم تا با خیال راحت بفرستیمت خونه

نوار قلبو گرفتم و همه چی خوب بود

کادر بیمارستان به دکترم زنگ زدن که ببینن اومده از امریکا یا نه و از همینجا استرسای من زیاد شد

دکترم گوشی رو جواب نداد

دختر داداشش دانشجوم بود بهش زنگ زدم گفت نه عمو هنوز نیومده و تا اخر مهر نمیاد

دیگه داشتم دیوونه میشدم

اصلا دلم نمیخواست دکتر دیگه ای عملم کنه ولی ظاهرا چاره دیگه نبود

دکتری که میخواست عملم کنه حتی از دکتر خودمم معروف تر بود ولی من وابستگی خاصی به دکترم داشتم و فقط میخواستم خودش عملم کنه

خیلی ناراحت بودم اخه بهم قول داده بود که برمیگرده حتی گفت بخاطر من 150 تومن ضرر کرده و بلیطشو عوض کرده تا زودتر برگرده ولی چرا دختر داداشش اینجوری گفت

جور در نمیومد

بابایی میگفت سرکارت گذاشته

ولی من بهش ایمان داشتم و قبولش داشتم

صبح فردا ساعت 7.30 با مامانی و بابا رفتیم بیمارستان و بابا دوید و رفت دنبال کارای پذیرش و مثل همیشه هول بود منم باهاش خداحافظی نکردم و با مامانی روبوسی کردم و رفتم تو اتاق انتظار

حدود 10 نفری میشدیم

همه از جنسیت نینیهامون میگفتیم و پرستاری که اونجا بود وزن نینیا رو تخمین میزد

به شکم من نگاه کرد و گفت مال تو که خیلییییییییییی درشته

5 نفر قرار بود دکتر من عملشون کنه یعنی همون دکتر جایگزین

به فاصله 20 دقیقه 20 دقیقه یکی یکی رو صدا زدن

تا مونده بودم فقط من

یهو تلفن زنگ زد

و خانوم پرستار جواب داد بعد گفت خانوم خدا خیلی دوستت داشته دکتر مهدوی دیشب ساعت 3 رسیده ایران الان زنگ زد گفت مریض منو نگه دارین دارم خودم میام

وااااااااااااااااااای

دیگه داشتم از خوشحالی پر در میاوردم

تمااااااااااااااام استرسم تموم شد

خوشحال و شاد واسه خودم راه میرفتم

همونجا بابایی زنگ زد و باهاش حرف زدم و گفتم که خیلی خوشحالم

 

بعد از یه ساعت صدام زدن و رفتم تو اتاق عمل

سرد بود به پرستار گفتم چقدر اینجا سرده به شوخی گفت الان گرمت میکنیم

رو تخت خوابیدم و سرم بهم زدن و منتظر شدم

دکترم اومد تو اشک از چشام جاری شد بهش گفتم داشتم می مردم خندید و گفت هنوز که نمردی؟

منم گفتم نه

گفت من که بهت گفتم میام

دیشب ساعت 3 رسیدم فرودگاه

بهش گفتم بهوش بیام خیلی درد دارم؟

گفت نه اصلا گفتم حالا مورفینشو بیشتر کنین

خندید و گفت رفتی حسابی تو اینترنت تحقیق کردی

گفتن اماده ای گفتم اره

فقط به دکتر بیهوشیم گفتم دفعه پیش که بیهوش شده بودم تا 1هفته گلوم میسوخت و نمیتونستم هیچی بخورم

گفت باشه

نمیدونم چکار کرد که بعد از بهوش اومدن گلوم حتی خارشم نداشت

وقتی مواد بیهوشی رو وارد سرم کردن یه کم گلوم سوخت و من آخرین حرفی که زدم این بود که گلوم سوخت

و دیگه هیچی نفهمیدم

 

با صدای گریه کسی که تو تخت کناریم بود تو ریکاوری بهوش اومدم اونم سزارین کرده بود و از درد اشک می ریخت و التماس میکرد بهش مسکن بزنن

اما من چرا هیچ دردی نداشتم حس خوبی داشتم احساس سبکی بین زمین و هوا بودم دوست داشتم بخوابم ولی همه چیو می‌فهمیدم به هیچی فکر نمیکردم فقط دلم میخواست هرچی زودتر از اونجا برم و روی ماهتو ببینم

یکی از کنارم رد شد بهش گفتم اقا من بهوشم فقط خوابیدم

یکم گذشت و اومدن تختمو بردن

به دختر کناریم که هنوز گریه میکرد نگاه کردم و گفتم صبور باش

جلوی در ریکاوری بابایی از دور باهام بای بای کرد منم براش دست تکون دادم و خندیدم

یه خانومی اومد بالای سرم یه چیزی یادداشت میکرد گفتم بچم سالمه گفت اره گفتم وزنش چقدره گفت 3750

رفتم توی اتاق دوتا مامانیا و بابایی بودن اومدن حالمو پرسیدن منم خندیدم و گفتم خیلی خوبم

واقعا هیچ دردی نداشتم هیچی

لحظه دیدار رسیدددددددددددد

سامیارو آوردنننننننننننن

تا اون موقع به بقیه هم نشونت نداده بودن

واااااااااااااای چقدر خوشکلههههههههه

الهی قربونت برم مامان جونننننننننن

چقدر شبیه خودمههههههههههههه

لباش عین خودمههههههههه

چقدر مو دارههههههههههه

خدایا شکرت شکرت شکرت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

SAMA
18 مهر 91 13:52
چرا از اين ساميار خان عكس نمي ذارين كه ببينيمش؟؟؟؟
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسر خودم می باشد