شمارش معکوس
پسر نازنینم
از امروز تا روز موعود فقط 10 روز دیگه مونده اصلا باورم نمیشه چقدر زود گذشت امروز یکی از دوستای عزیزم که نینیش پر کشیده بود دوباره اومد تو دلش خیلی خوشحال شدم یاد خودم افتادم اون روزی که 4 ماه بعد از رفتن نینیم از توی دلم دوباره بی بی چکم مثبت شد اصلا باورم نمیشد بهت زده بودم و گریه می کردم و تمام وجودم نگرانی بود که نکنه این دفعه هم همونجوری بشه . تا تو 7 هفته شدی و رفتم سونوگرافی و صدای قلبتو شنیدم جونم به لبم رسید صدای قلبت برام خوش آوا ترین صدایی بود که تمام عمرم شنیده بودم . دردای بارداری اومد سراغم و من همچنان استرس داشتم منتظر بودم هرچی زودتر سه ماهه اول تموم بشه تو این مدت بابایی رو خیلی اذیت کردم هروقت دردم زیاد میشد با بابایی می رفتیم سونوگرافی تا دوباره هر دوتامون صدای قلبتو بشنویم و خیالمون راحت بشه. تو 14 هفتگی آزمایش غربالگری دادم و باز تمام وجودم پر از استرس شد تا جواب آزمایشو گرفتم و همه چیز خوب بود . دیگه سه ماه اول تموم شد و من هر روز دلم بزرگ و بزرگتر میشد هر روز جلوی آینه می رفتم تا ببینم تو چقدر رشد کردی . از اون به بعدش صبر کردن و منتظر موندن برام راحت تر شد انگار که تو همیشه توی دلم بودی بهت عادت کردم و زمان همینطور سپری میشد .
و حالا فقط 10 روز دیگه مونده نمی دونم باز دوباره نگرانی اومده سراغم باز زمان داره خیلی دیر می گذره لحظه به لحظه ساعتو نگاه می کنم تا ببینم کی شب میشه و شبها تا صبح منتظر می مونم تا یه روز دیگه هم بگذره دوباره دارم با بهانه جویی هام بابایی رو اذیت می کنم و استرسم رو به اونم انتقال می دم نمی خوام اینجوری باشه ولی دست خودم نیست
همش سئوالای جورواجور تمام ذهنمو مشغول کرده. یعنی چی میشه ؟ تو سالمی؟ حالت خوبه؟ می تونی تا 10 روز دیگه تحمل کنی؟ زایمانم چه جوری میشه؟ اگه حالم خیلی بد باشه و نتونم از دیدن روی ماهت لذت ببرم؟ اگه نتونم بهت شیر بدم؟ اگه نتونم مامان خوبی باشم؟ وای خدای من کمکم کن
خیلی این روزا سخته


شمارش معکوس
